آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه سن داره

آراد قلب مامانی

انصافه خدایا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز خیلی غصه خوردم  رفتم خونه یکی اسمشون رو نمیارم اون خونواده 2 تا بچه یکی پسر 10 ساله و یکی دختر 6 ساله اب خواستم به دلیل بند بودن دست صاحبخونه خودم ازیخچال بر داشتم جز اب و 3 تا خیار هیچی تو یخچال نبود !!!!! نه یکم پنیری نه کمی کره ای نه ..... خدا جون این انصافه؟ اگه اون بچه ها گشنه شن چی باید بخورن؟؟؟؟؟؟؟؟ نه ی اسباب بازی دارن نه ی کتاب قصه نه............... خونشون ی اتاق 8.3  بود با یکم وسایل کهنه دستشویی شون ی کاسه توالت که در نداره .ی پرده کهنه اویزونه حموم ندارن  اصلا خدایا هیچی ندارن همش دارم براشون گریه میکنم ای کاش داشتم و به اونا کمک میکردم البته کمک میکنم و...
30 تير 1391

سلام بر دوستای مجازی

دوستای گلم سلام از اینکه نمیتونم بیام پیشتون شرمندم .اعصابم خرد میشه وقتی میام پای نت سرعت اینترنتمون انقدر اومده پایین که هیچ صفحه ای باز نمیشه شرمندم از اینهمه بی  وفاییم اگه اومدین وبلاگ ما حتما ما رو از احوالاتتون با خبر کنین دوستون داریم ...
30 تير 1391

این غافله عمر عجب میگذرد؟؟؟

امروز اومدم فقط خودم رو تحویل بگیرم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون دیروز تولدم بود پیر شدیم رفتیما!!!!!!!!!!!!!!! ٣٠ سالم تموم شد دیشب بابایی مارو غافلگیر کرد و با ی کیک و ٥ تا پیتزا دعوت به شاممون کرد وکلی با مامان و بابام و داداشمو خانمش و همسر و پسر عزیز و  ی نی نی کوشولوی ناز که تو شمک مامانشه هنوز که برادر زاده بنده باشن تو جشن حضور داشتن اراد که کلی ذوق داشت واسه شمع فوت کردن ٤ بار شمع روشن شد و هر بار توسط خودش تازه  اراد خاموش قبلش میگفت که مامان جون میدونی بچه ها شمع تولد مامانشون رو فوت میکنن؟؟؟     راستی من ٧ ماه دیگه انشاالله عمه جون میشم من و اراد کلی مشتاق ...
30 تير 1391

مادرانه

هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن ...   هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود ...   دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود ...   هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم ...   خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست ...   دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است ...   تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد ...   هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد ...   ...
30 تير 1391

کلاس زبان

سلام عزیزان من خوبین؟خوشین ؟ سلامتین؟ الهی شکر شنبه 5 تیر ماه با اصرار ارادی ی اموزشگاه خوب زبان با محیط خوب و کودکانه با ی مربی عالی پیدا و رجوع کردیم برای ثبت نام بالاخره ثبت نام انجام شد به قول اراد جون  :  "ثفت نام " و خانم محمدیان فرمودن که ی دفتر و مدادرنگی و کیف و لیوان ابزار الات کلاس هستند وبا ذوق تهیه شد و روز 6 تیر ساعت 18:30   راه افتادیم و دوتایی رفتیم خدای من اراد خیلی ذوق داشت برای کلاس چند روز پیشا میگفت میخوام نقاش شم  جلوی در اموزشگاه گفت : مامانی میخوام ایشاللا  اقای دکتر شم دیگه دوست ندارم نقاش شم منم خوووووووووووو...
10 تير 1391

پسر هواشناس

امروز غروب با اراد داشتیم میرفتیم بیرون یعنی ثبت نام رانندگی چون من از ماشین زیاد خوشم نمیاد هیچ تلاشی برای اموزش رانندگی نکردم تا اینکه اراد من و مجبور کرده که چرا همه مامانا  اقای راننده  هستن و مامان من بلد نیست به خاطر اراد میخوام برم اموزشگاه کلی برام دعا کنین چون اصلا استعدادش رو ندارم همینکه داشتیم از در میرفتیم بیرون اراد چشمش به چتر خورد وگفت که مامان  گفتن بعد از 6 بارون زیاد میا چتر رو بردار منم بی توجه به حرف فرشته معصومم گفتم نه عزیزم الان بارون نمیاد که هوا گرمه ساعت 6 و 10 دقیقه رفتیم هنوز یک رع نگذشته بود که هوا تاریک شد و رعد و برق زد و ی بارونی شروع کرد که نگو میگن بچه ها پاک و معصومن را...
9 تير 1391
1